اتاق تنهایی من



ستاره ها

می خوام که فریاد بزنم.. بسه دیگه ستاره ها!!

بیاید پایین از اون بالا!! می خوام واسه دنیا بگم که نورتون خیالیه...


شنبه 4 اردیبهشت 1389 توسط Ermia | نظرات ()

داغونم

به تنهایی پناه آوردم از روی ناچاری

به دنیای کسان و بی کس و دشت های آمالی

چرا هیچکس مرا باور ندارند؟ که من هم از همان خاکم

همان خاکی که در سرتاسر گیتی ، خداوند جهان با نام انسان خلق کرد و

برای هرکسی یک سرنوشتی را سرشت... چرا اینگونه تنهایم... چرا؟



سر سپردم و دل و زدم به نامت ندونستم که دلت پر ازدحامه

توی اون جهنمت دووم آوردم ، توی اون رویایت خامت خاک خوردم

هی تو رفتی و  زیادم هوش بردی ، تو دستای قشنگ دل می بردی

ندونستم دلمو به کسی سپردم ، ندونستم ندونستم پاک مردم



تو بودی خواب و خیال هر شب من ، تو بودی عشق محال و سایه ی من

وقتی رفتی گلا رفتن و خزون شد ، منم اونکه خزونو به یاد سپردم

حتی اون  خاطره هارو تو شمردی ، رفتی و تک تک شو به خاک سپردی



سر سپردم و دل و زدم به نامت ندونستم که دلت پر ازدحامه

وقتی رفتی گلا رفتن و خزون شد ، منم اونکه خزونو به یاد سپردم

حتی اون  خاطره هارو تو شمردی ، رفتی و تک تک شو به خاک سپردی

دوشنبه 30 فروردین 1389 توسط Ermia | نظرات ()

مدیونم

همیشه هرجا که بودم
 از تو آروم می گرفتم

اگه هم صدام سکوت بود
با سکوت از تو می گفتم

همیشه هرجا که رفتم
آخر جاده تو بودی

اونکه با دل خستگی هاش
دل به من داده تو بودی


تو که بودی بهترین بود
بودنت بهشت ترین بود

تو نبودی می بریدم
به جهنم می رسیدم

حالا هرجایی که هستی
پیش هرکی که نشستی

خوب بدون که توی قلبم
ضربان بودن هستی


همیشه هرجا که هستم
اگه بی جون اگه خسته ام

با غرور یا که شکسته ام
تن به بیگانه نمی دم

با تموم نامیدی
دل به دستای تو بستم


می نویسم تا بدونی
واسه تو   ای آسمونی

پشت ابرا هم که باشی
واسه من رنگین کمونی

از همیشه تا نهایت
به تو مدیونم و دستات

نفسم رو از تو دارم
تو و گرمای نفس هات


تو که باشی میشه پر زد
میشه به کودکی سر زد

میشه حتی توی رویا
خونه ی خدارو در زد


میشه بود و بهترین بود
با تو آواره ترین بود

تو زمین باشی بهشت هم
آرزوشه کاش زمین بود


تو که باشی میشه بودش
پای عشق و تار و پودش

میشه قصه رو شروع کرد
یکی بود یکی نبودش


قصه ی خوش رنگ چشمات
تا همیشه موندگاره

شب میاد به عکس ماهت
چشماتم روز و میاره



ای بابا! تو هم رفتی!! باورش برام سخته! میدونی چند سال با تو زندگی کردم؟ میدونی چندبار با هر نفس اسمتو میاوردم دلم می لرزید؟؟ راست میگن جاده عشق یه طرفه است! تو هم بعد از این همه سال ادعا که دوسم داشتی حالا اولین ساعت های روز زنگ می زنی میگی خسته شدی از من!! از منی که واست می مردم حتی یه بار تو این چند سال صدام روت بلند نشد! چقدر بدبختم! نه؟

با هرکی هستی خوش باشی فقط یادت نره هیچ کس تو این دنیا اندازه من دوستت نداره و نخواهد داشت

خداحافظ عشقم

چهارشنبه 7 بهمن 1388 توسط Ermia | نظرات ()

خودکشی مسخره

شیش واحد افتادم = سه درس فوق العاده مسخره و مزحک

تا مرز خودکشی به جنون رسیدم

شاید...

یکشنبه 27 دی 1388 توسط Ermia | نظرات ()

.... بدون شرح

دلم لک زده واسه قدم زدن زیر بارون تو خیابونای ونک و ولیعصر...

دوتایی با هم... بستنی به دست... هوای سرد... بلرزیم و راه بریم... دستاتو بکنی تو جیب کاپشنم...

چه خریت هایی... کلی راه داریم...

چقدر درس دارم... سرم داره می ترکه...

شبت بخیر


جمعه 10 مهر 1388 توسط Ermia | نظرات ()

بارون

خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا...

یادمه روزی که وبلاگ زده بودم  ( حدود 4 سال پیش ) همه اش توش بودم و شور و ذوق!! اون موقع ها پریا نبود! بعدش اومد و اول آشنایی و ...

اون موقع ها تنها سرگرمی و تنها مسبب شلوغی سر همون یه وبلاگ بود! با اینکه کار خاصی هم نمی کردیم!هیچ وقت فکر نمی کردم به جایی برسم که حتی فرصت سر خاروندن هم تو نت نداشته باشم!! عجب دنیاییه

دو سه روزه بارون شروع کرده باریدن! حال و هوای تهران عجیب دلنشین شده! واسه منم خیلی غمگین و تیره!! همیشه وقتی ابر و بارون میشه دلم میگیره و از طرفی روحم باز میشه! نمی دونم مرضم چیه!! هم شاد هم غم...

ولی اینبار فرق داشت! وقتی بارون شروع کرد باریدن که تو خواستی بری... از لحظه ای که گفتی فردا صبح می خوام برم بارون شروع کرد و هنوزم بند نیومده! چقدر دلتنگته!! حتی آسمونم می دونه چقدر پاکی... می دونه چقدر تو این رابطه خالصی!! دیگه بچه های کوچولوی شیطون نیستیم!! عشق کشک و دوغه!! عشق خالی بندیه!! عشق مقدسه! رابطه ما خیلی خالصه!! اونقدر این روزا همه ی ما آدما عشق و به لجن کشیدیم که شرمم میشه بگم رابطه مون عشقه!! عشق هم نباشه خیلی عمیق و پاکه...

جات تو آشپزخونه خالیه، همون میز، همون کابینت ، همون بوسه

رفتی و کیلومترها از هم دور شدیم ، بهم میگی تو دلت تنگ نمیشه !!!

وقتی بارون بند بیاد دلتنگی های منم تموم میشه....

یکشنبه 29 شهریور 1388 توسط Ermia | نظرات ()

تیک تیک

تیک.....تیک......تیک......تیک ساعت شد 12:28 نیمه شب... یعنی فردای دیروز یعنی 4 شنبه..

چقدر خسته...!!!!

به چه زبونی بگم نرو؟ دلم شور می زنه... اگه بری و واسه همیشه موندگار بشی من چیکار کنم؟ شاید نقشه ته که این دو روزو بهونه کردی..

شایدم توهمات پوچ ذهن پوچ گرای منه که الکی زیر گوشم ور ور می کنه میگه می خوای واسه همیشه بری...

پاشو زودتر بیا با لحن و لهجه ی همیشگیت از این خواب بیدارم کن... چقدر دیگه باید بخوابم تا بیدار شم؟؟

دیر وقته...

سرم داره می ترکه... شب بخیر


سه شنبه 20 مرداد 1388 توسط Ermia | نظرات ()

یکم سلام

یکم سلام با طمع تلخ چای سردی که رو میز مونده و از پس ذهن فراموش شده که باید خورده شه...

میگن اسمت ارمیا است و پسری... میگن 21 سال پیش از دنیای ازل جدا شدی و تالاپی افتادی تو زمین... زمینی که خدا نونش داد آبش داد تا مارو سیر کنه... سهراب اهل کاشان بود ولی من اهل تهرانم.. هیچ ربطی هم بهم نداریم...
اون شاعربود و من دانشجوی حقوق.. اون نقاش بود منم اتفاقا گرافیستم ولی اون کجا و من کجا؟؟

تیک تیک ساعت بهم میگه بدو بچه داره دیر میشه... ولی دلم میگه بشین سر جات که خوبه... مثل خیلی از هم سن و سالامون گیجیم! گنگیم.. هنوز نمی دونیم کجا وایسادیم...

مثل هم دلگیر میشیم و مثل هم عصبانی.. اینجا اتاق ماست... هر وقت عصبانی ، دلگیر ، شاد ، دلشسکته و هر وقت دغدغه هایی داشتیم میایم تو این اتاق فریاد می زنیم.. در اتاق بازه.. یه نوری داره سو سو می زنه.. توی اتاق تاریکه... اون نور تویی... بیا کامل وارد اتاق شو هم اینجارو روشن کن هم مارو...

منتظرتیم...

بیا...

چهارشنبه 14 مرداد 1388 توسط Ermia | نظرات ()



بیا تا با هم تنها نباشیم !

عکس
مبهم
چار دیواری
تخیلات فعال

paria
Ermia

روز های تنهایی رونیک

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0
Blog Skin