اتاق تنهایی من



کی بهار شد؟!

فکر کنم دیروز بود که داشتم تست ! میزدم تو اتاقم، تمام حالتهای تست زنی رو امتحان کرده بودم ،پشت میز، روی تخت، روی زمین، روی میز! و چند حالتم خودم ابداع کردم البته!  بعد از مدتی که داشتم تست میزدم دیدم الانه که  گره بخورم! از جام بلند شدم و با این حس که داره از سرم دود بلند میشه رفتم سمت پنجره ای که به حیاط باز میشد تا یه بادی بخوره خنک شه این مخ!   واقعا دلم نمی خواست هوایی رو که وارد شش هام میکردم رو بازدم کنم ، عالی بود، بوی گل تو فضا پخش بود و بوی سبزی، نمیدونم کی یهویی بهار شد ؟!

ناخودآگاه یاد پارسال افتادم که قشنگ یادم بود از اول تا آخرشو انگار که همین چند وقت پیش بود ،به سال پیش روم فکر کردم فالم میگفت یه سال پر از مشغله و پر از هیجان !! داری؛ اوه اوه پس باید آماده شم واسه مبارزه(اشاره به پست قبلی) ، تو این فکرا بودم که چشمم به بچه گربه های تو حیاط افتاد که البته الان بچه نیستن دیگه ماشاالله الان دارن تشکیل خانواده میدن! همین شش ماه پیش بود که یواشکی دور از چشم مامانشون میرفتم زیرزمین که نازشون کنم و واسم میو میو کنن، چقدر زود میگذره خدا...اوه با این سرعتی که داره پیش میره من فردا کنکور دارم!!! ....وااای تست نزدم ..!


پنجشنبه 20 اسفند 1388 توسط paria | نظرات ()

مبارزه با خدا...!

همین چند روز پیش بود که داشتم اتاق درهم و برهمم رو مرتب میکردم که چشمم خورد به یه دفترچه برش داشتم که یه نگاهی بهش بندازم  چیز زیادی توش ننوشته بودم جز چندتا نکته درسی.. که به چندتا صفحه برخوردم که یادم میاد اون موقع ها از یه کتابی یه جمله هایی رو اونجا نوشته بودم ،یه سری افکار اون موقع واسم تداعی شد که جالب بودن ،انگار خدا هرچند وقت یه بار بهم یادآوری میکنه که آهای دختر پس چی شد؟! یادت رفت؟  دوس دارم یه قسمت هایی از نوشته هامو هم اینجا بنویسم؛

گاهی مبارزه با خدا ضروری میشود،هر کس زمانی در زندگیش گرفتار مصیبتی میشود.در آن لحظه،خدا انسان را به مبارزه می طلبد تا به مقابله با او بپردازد و به سوال او پاسخ دهد:چرا این طور سفت و سخت به زندگی به این کوتاهی که این همه پر زحمت است،چسبیده ای؟ مفهوم مبارزه تو چیست؟  کسی که پاسخ این سوال را بلد نباشد،تسلیم میشود،در حالی که شخص دیگری که به دنبال معنایی برای زندگی میگردد،حس میکند که خدا بی انصافی به خرج داده و سرنوشت خود را به مبارزه می طلبد.در این لحظه است که آتشی از آسمان فرود می آید-نه آتشی که نابود میکند-بلکه آن آتش که دیوارهای کهن را میشکافد و بر هر انسان،امکانات واقعی اش را آشکار می سازد. ترسوها هرگز نمی گذارند این آتش بر دلشان شعله ور شود. تنها چیزی که می خواهند،این است که اوضاع و احوالی که عوض شده، به سرعت به همان وضع سابق خود برگردد،تا بتوانند به زندگیشان ادامه دهند و به همان شیوه ای که عادت داشتند فکر کنند. در هر حال اشخاص شجاع که تمام آنچه را که کهنه و قدیمی بوده-ولو به قیمت یک رنج شدید درونی-آتش می زنند،همه چیز و از جمله خدا را به حال خود رها می کنندو همچنان به پیش می روند. شجاعان همیشه سرسختند.خداوند از آسمان با رضایت لبخند می زند زیرا خواست او همین بوده که هر کس مسئولیت زندگی خود را به دست گیرد،زیرا در تحلیل نهایی او بزرگترین موهبت را به بندگان خود داده است؛ توانایی انتخاب و تعیین رفتارهای خود.      تنها مردان و زنانی که این شعله مقدس را در دل دارند از این شجاعت برخوردارند که با او به مبارزه بپردازند و تنها آنان راه بازگشت به عشق او را بلدند،زیرا پی برده اند که مصیبت،مجازات نیست بلکه مبارزه طلبی است !

faryadin0.jpg


دوشنبه 10 اسفند 1388 توسط paria | نظرات ()

چیه ؟!

تقریبا خیلی وقت میشه که میخوام بنویسم ، میخوام بیام تو اتاقم و درشو ببندم و هیشکی رو هم راه ندم بیاد تو! اما ترافیک ذهنم انقدر طولانی بود که به در اتاقم نرسیدم حتی!

راستشو بخوای آلانم نمیدونم چی میخوام بگم !فقط دلم میخواد دستام روی کیورد بجنبه...

حس میکنم متوقف شدم وسط راه ؛ راهی که نمیدونم به کجا ختم میشه...!

نمیاد ؛ حرفام نمیاد !


شنبه 1 اسفند 1388 توسط paria | نظرات ()



بیا تا با هم تنها نباشیم !

عکس
مبهم
چار دیواری
تخیلات فعال

paria
Ermia

روز های تنهایی رونیک

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0
Blog Skin