|
این چه حسیه ،نمی دونم !
شاید سردرگمی یا شایدم دیوونگی
قبلنا به این حرف معتقد بودم یا هستم ،نمی دونم؛ اینکه تا تو با منی زمانه با من است .
قطعا به این فکر بودم که آره تا یکی مثل تو رو داشته باشم تمام زمین و زمان و هرچی رو که بخوام بدست میارم؛ولی نمی دونستم چقدر وقتیکه با واقعیتی روبرو میشم می تونم به این حرف اعتماد کنم ؛
به هر حال خواستارش بودم، عشق رو میگم . تا وقتی که تو اومدی و عشق دنبالم اومد و دستش رو به طرفم دراز کرد ،می خواستم دستش رو بگیرم ،می خواستی بگیرم .
بهش نزدیک بودم بیشتر از هر وقت دیگه ای ،که دوتا دست محکم منو عقب کشوندن .غریبه نبودن می شناختمشون ،تو هم می شناختیشون یکی ترسم بود و اون یکی عقل !
من این وسط بین دوتا کشش بودم ،زورم نمی رسید بیام جلو فقط مقاومت می کردم . از تو کمک خواستم ؛ گفتم حرفامو بهت بگم هر چی که درونم میگذره ؛ گفتم تو زورت میرسه ،گفتم تو دستم رو میگیری و منو میکشی جلو ،گفتم می تونی ... اما فقط گفتم !
تو خوب بودی ،می خواستی که خوب باشی اما نخواستی که درگیر بشی ،درگیر منطق من؛ از خوبی بود آرامش منو می خواستی ؛ خوبیه تو منو که با منطقم سر تو درگیر بودم ،ناامید کرد . تا حرفاتو شنیدم پاهای مقاومم سست شد و به عقب پرت شدم ،به دنیای دوتا دست . تقصیر تو نیست مطمئنم که نمی دونستی باید چی بگی و چیکار کنی . اشکالی نداره .هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال تو خوبه و من.
از گفتن این حرفا منظوری رو دنبال نمیکنم فقط میخواستم مثل تو برات خوشبختی بخوام . خواستم پیش خودت نگی این دختره دیوونه بود ،هر چند که آلان بیشتر رو حرفت مصمم تر شدی .
یادت میاد بهم گفتی آدم پیچیده ای نیستی ؟ کاش همینطور باشه!
یه چیزی هم متوجه شدم اونم اینکه باعث شدی بخشی از خودم رو که نشناخته بودم ،بشناسم .
|