اتاق تنهایی من



سال آخری ...؟!!

امروز داشتم حاضر میشدم که برم مدرسه !  همچین میگم حاضر میشدم انگار داشتم چه کار می کردم نه بابا پاشدم همونجوری که بودم مانتو شلوار مدرسه رو پوشیدم و تو آینه یه نگاه انداختم و به قول یکی از دوستام بیخیال دنیا ...( در فرهنگ لغت دانش آموزی یعنی بیخیال پسرا !! ) البته بگم ما دیگه دانش آموز نیستیم بهمون باید بگن دانش پژوه ! (هه). خلاصه تو همین کش مکشا بودم که فکر کردم به اینکه چرا بعضیا (به جز ارمیا البته ) دلشون واسه مدرسه اونقدر تنگ میشه ؟!

کجاش تنگی داره نمی دونم ، اون از لباساش ، مقنعه و کوله پشتی و کمر درد و ارتروز گردن و ستون فقرات و چپ شدن چشم و .... ( بگم بازم ؟!) 

این فکرا که از سرم گذشت یاد لهجه خنده دار دبیر زبان افتادم ، نگاهای چپ چپ معلم ، رو زمین نشستن و تو سر و کله هم زدنا ، چهره های بی آلایش ( بی آرایش)، شوخی های بی مزه و الکی به ترک دیوار خندیدنا ؛آآآآخی جدنی آدم اون ته مهای دلش تنگ میشه واسه این دوران .


سه شنبه 7 مهر 1388 توسط paria | نظرات ()

آی ستاره ؛ منم !

مثل همیشه درگیر، با خودم .

به دور و برم یه نگاه میندازم ،تخته خواب به هم ریخته، میز با کاغذهای به هم ریخته روش، کتابها ولو رو زمین ، در عین حال دیوارای سفید و خالی اتاقم .

خسته شدم از بس نوشتم و روش خط کشیدم .

وسط اتاق ایستاده بودم و همینجوری مات نگاه می کردم در واقع نگاه نمی کردم فقط چشام می چرخید تو ذهنم تحلیل می کردم ،اونم مثله همیشه.

یه نگاه تو آینه ی بزرگ رو دیوار ... ای بابا .

یه ساعت مونده به اذان ،چه فرقی به حال من میکنه من که روزه نیستم .بچه گربه کوچولو خوابیده ،چه ملوس؛ درو باز کردم و حسم یکم بهتر شد . همونجا جلو پنجره نشستم رو زمین. بچه گربه خودشو جمع میکنه،زل زده به من ،دیگه در نمیره به این دیوونه بازی های من عادت کرده .

چقدر همه چی بر خلاف دل من آرومه ، مثل همیشه نگاهم میره بالا. ماه نیمه است .وای که چه نیرویی داره ،همونجا یه تصمیمی گرفتم ؛ منتظر اولین ستاره می مونم .می خوام باهاش حرف بزنم. از سر جام تکون نخوردم هوا داره تاریک میشه،ماه درخشان تر،من شعله ور تر ، چشام منتظرن ؛

اینجاست بالاخره اومد . قبلنا شنیده بودم هر کسی اولین ستاره رو ببینه هر آرزویی بکنه بر آورده می شه . آرزویی نداشتم که بخوام ازش فقط ازش خواستم شنونده باشه، ستاره آروم و ساکن ، و این من بودم که فوران کردم ، گله و شکایت نداشتم، اصلا نمیدونم چی گفتم فقط یادمه ستاره مدام از اول تا آخر حرفام بهم چشمک زد . هوا تاریک شد .حس خوب گوش دادن به حرفام رو داشتم و میشه گفت جوابمم گرفتم . گربه خواب خواب بود . آروم پا شدم و یه چشمک به خودم زدم ،بچه گربه بازم سرش رو بلند کرد و نیگام کرد ، یه چشمکم به اون . رفتم تو و زندگی هنوزم ادامه داره ...


پنجشنبه 2 مهر 1388 توسط paria | نظرات ()

بارون

خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا...

یادمه روزی که وبلاگ زده بودم  ( حدود 4 سال پیش ) همه اش توش بودم و شور و ذوق!! اون موقع ها پریا نبود! بعدش اومد و اول آشنایی و ...

اون موقع ها تنها سرگرمی و تنها مسبب شلوغی سر همون یه وبلاگ بود! با اینکه کار خاصی هم نمی کردیم!هیچ وقت فکر نمی کردم به جایی برسم که حتی فرصت سر خاروندن هم تو نت نداشته باشم!! عجب دنیاییه

دو سه روزه بارون شروع کرده باریدن! حال و هوای تهران عجیب دلنشین شده! واسه منم خیلی غمگین و تیره!! همیشه وقتی ابر و بارون میشه دلم میگیره و از طرفی روحم باز میشه! نمی دونم مرضم چیه!! هم شاد هم غم...

ولی اینبار فرق داشت! وقتی بارون شروع کرد باریدن که تو خواستی بری... از لحظه ای که گفتی فردا صبح می خوام برم بارون شروع کرد و هنوزم بند نیومده! چقدر دلتنگته!! حتی آسمونم می دونه چقدر پاکی... می دونه چقدر تو این رابطه خالصی!! دیگه بچه های کوچولوی شیطون نیستیم!! عشق کشک و دوغه!! عشق خالی بندیه!! عشق مقدسه! رابطه ما خیلی خالصه!! اونقدر این روزا همه ی ما آدما عشق و به لجن کشیدیم که شرمم میشه بگم رابطه مون عشقه!! عشق هم نباشه خیلی عمیق و پاکه...

جات تو آشپزخونه خالیه، همون میز، همون کابینت ، همون بوسه

رفتی و کیلومترها از هم دور شدیم ، بهم میگی تو دلت تنگ نمیشه !!!

وقتی بارون بند بیاد دلتنگی های منم تموم میشه....

یکشنبه 29 شهریور 1388 توسط Ermia | نظرات ()

تا تو با منی ...!

این چه حسیه ،نمی دونم !

شاید سردرگمی یا شایدم دیوونگی

قبلنا به این حرف معتقد بودم یا هستم ،نمی دونم؛ اینکه تا تو با منی زمانه با من است .

قطعا به این فکر بودم که آره تا یکی مثل تو رو داشته باشم تمام زمین و زمان و هرچی رو که بخوام بدست میارم؛ولی نمی دونستم چقدر وقتیکه با واقعیتی روبرو میشم می تونم به این حرف اعتماد کنم ؛

به هر حال خواستارش بودم، عشق رو میگم . تا وقتی که تو اومدی و عشق دنبالم اومد و دستش رو به طرفم دراز کرد ،می خواستم دستش رو بگیرم ،می خواستی بگیرم .

بهش نزدیک بودم بیشتر از هر وقت دیگه ای ،که دوتا دست محکم منو عقب کشوندن .غریبه نبودن می شناختمشون ،تو هم می شناختیشون یکی ترسم بود و اون یکی عقل !

من این وسط بین دوتا کشش بودم ،زورم نمی رسید بیام جلو فقط مقاومت می کردم . از تو کمک خواستم ؛ گفتم حرفامو بهت بگم هر چی که درونم میگذره ؛ گفتم تو زورت میرسه ،گفتم تو دستم رو میگیری و منو میکشی جلو ،گفتم می تونی ... اما فقط گفتم !

تو خوب بودی ،می خواستی که خوب باشی اما نخواستی که درگیر بشی ،درگیر منطق من؛ از خوبی بود آرامش منو می خواستی ؛ خوبیه تو منو که با منطقم سر تو درگیر بودم ،ناامید کرد . تا حرفاتو شنیدم پاهای مقاومم سست شد و به عقب پرت شدم ،به دنیای دوتا دست . تقصیر تو نیست مطمئنم که نمی دونستی باید چی بگی و چیکار کنی . اشکالی نداره .هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال تو خوبه و من.

از گفتن این حرفا منظوری رو دنبال نمیکنم فقط میخواستم مثل تو برات خوشبختی بخوام . خواستم پیش خودت نگی این دختره دیوونه بود ،هر چند که آلان بیشتر رو حرفت مصمم تر شدی .

یادت میاد بهم گفتی آدم پیچیده ای نیستی ؟ کاش همینطور باشه!

یه چیزی هم متوجه شدم اونم اینکه باعث شدی بخشی از خودم رو که نشناخته بودم ،بشناسم .


دوشنبه 2 شهریور 1388 توسط paria | نظرات ()

شکرانه برباد رفته ها !

از شب گذشته هوای نوشتن داشتم ،از وقتیکه از صندلی جدا شدم کلمات در ذهنم می رقصیدند، ولی راهی نبود برای بیان .

امروز در پی نشانه ام بودم ،میان درگیری لغات درون ذهنم رها شدم تا شاید دست یاریگری یابم آسوده تر از همیشه مجله ای در دست گرفتم و به دنبال نشانه ام ورق زدم ورق زدم تا به متنی برخوردم که چیزی بیش از نشانه بود ؛

به من آموختی گاهی باید غیر قابل تغییرها را پذیرفت و حتی مهر بی انتهای خداوند را برایشان سپاسگذار بود ،بسیاری از اوقات اتفاقات انگونه نیستند که آرزو داریم اما درس ها و آموختنی های زندگی در تمام لحظه های آن جاری است ،آموختی به من که هرگز برای آنچه دلم میخواد با تعصب به خدا اصرار نکنم چون بر آنچه پشت هر واقعه ای پنهان است واقف نیستم؛ در سختی و تحمل ناخواستنی های ناخوانده به من آموختی که مصائب را میانبری است که مرا به خدا نزدیکتر می کند. روزهای سختی بود خوب یادم است بی تابی و بی قراری هایم را ،اشک ها و راز و نیازهایم را ،ابهام و آشفتگی هایم را. چه روزهایی بود غرق امید و آرزو و غفلت از فردا.

فکر می کردم رسیدن به آرزویم رسیدن به همه چیز است ، اما امروز خوب می دانم چشم های من برای دیدن بزرگی دنیا چه کوچک بود آن روزها این را نمی دانستم انگار زمان فاصله ای بود که باید برای دانستنش طی میشد .

آن روزها گذشت امروزها هم می گذرد و چقدر شاکرم که در بی قراری های آن روزها یک چیز را هرگز گم نکردم اینکه در کنار هر دعا این را نیز از خدا بخواهم که آرزویی از آرزوهایم را برآورد که صلاحم در برآورده شدنشان باشد ،آرزوی آن روزهای من بر باد رفت آرزویی که بی صبرانه مشتاق رسیدنش بودم اما سعادت بی انتهای نرسیدن به آن آرزو مدیون این برباد رفتن است و پروردگارم در ازای آن به من چیزی بخشید که تمام ثانیه هایم تا امتداد بی نهایت پر شد از شکر بر باد رفته ها. به من آموختی خداوند بندگانش را بیش از آنچه می توانم تصور کنم دوست می دارد و آموختی دلواپسی ها تا وقتی او را حس کنم بهانه زیبای دعوت او هستند از من ، چه کودکانه است اگر دلواپسی ها مرا برنجاند .

دوست من ؛ تو نیستی اما بی آنکه بدانی فقط با چشمان روشنت درس هایی به من آموختی که به خاطرشان سالهاست که سپاسگذارمت .

پروردگارم ماه عشق توست ،من عشق باز ماهری نیستم فقط امیدوارم پذیرای من باشی .

خدایا درخواستی از تو دارم و آن اینکه نگذار در این عشق بازی قلب کسی رنجور از عشق باشد .

                                                                                             آمین 

پنجشنبه 29 مرداد 1388 توسط paria | نظرات ()

عشق = عقل ، یا نه ؟

جیر

در اتاقمون صدا میده یادم باشه روغن کاریش کنیم !

از اولین پستی که گذاشتم که همچین پستم نبود تا الان اگه اشتباه نکنم دو هفته ای می گذره . از اون موقع من اصلا تو اتاقم یه روز راحت ننشستم (مگه شبا واسه خواب) .

بازم جای شکر داره که این دوستام هستن حداقل اونا نمیزارن اتاقمون تار عنکبوت بگیره !!

یه استادی داشتم که یه حرفی میزد میگفت: زندگی ای که با عشق شروع یشه با عقل ادامه پیدا میکنه و دو نفر نمی تونن همدیگرو تحمل کنن و از هم جدا میشن اما اون زندگی ای که با عقل و منطق شروع میشه ،عشق میاد جلوی چشماشون رو میگیره و خوش و عاشق با هم زندگی میکنن .

من با حرف استادم موافقم ؛ یادم میاد تو این زندگی چند ساله فقط یه بار عاشق یه آدم زمینی شدم که بابتش از کسی گلایی ندارم ؛ از او موقع به بعد به خودم قول دادم  اول همیشه به ندا عقلم گوش کنم و بعدش قلبم .

با این وجود من فکر نمیکنم که عسق و عقل با هم تضاد داشته باشن ،این دوتا کنار هم قدم بر میدارن فقط گاهی یکیشون پاشو جلوتر میزاره ؛ من پاهای این دوتا همسفر رو بستم به هم !


دوشنبه 26 مرداد 1388 توسط paria | نظرات ()

تیک تیک

تیک.....تیک......تیک......تیک ساعت شد 12:28 نیمه شب... یعنی فردای دیروز یعنی 4 شنبه..

چقدر خسته...!!!!

به چه زبونی بگم نرو؟ دلم شور می زنه... اگه بری و واسه همیشه موندگار بشی من چیکار کنم؟ شاید نقشه ته که این دو روزو بهونه کردی..

شایدم توهمات پوچ ذهن پوچ گرای منه که الکی زیر گوشم ور ور می کنه میگه می خوای واسه همیشه بری...

پاشو زودتر بیا با لحن و لهجه ی همیشگیت از این خواب بیدارم کن... چقدر دیگه باید بخوابم تا بیدار شم؟؟

دیر وقته...

سرم داره می ترکه... شب بخیر


سه شنبه 20 مرداد 1388 توسط Ermia | نظرات ()

یکم سلام

یکم سلام با طمع تلخ چای سردی که رو میز مونده و از پس ذهن فراموش شده که باید خورده شه...

میگن اسمت ارمیا است و پسری... میگن 21 سال پیش از دنیای ازل جدا شدی و تالاپی افتادی تو زمین... زمینی که خدا نونش داد آبش داد تا مارو سیر کنه... سهراب اهل کاشان بود ولی من اهل تهرانم.. هیچ ربطی هم بهم نداریم...
اون شاعربود و من دانشجوی حقوق.. اون نقاش بود منم اتفاقا گرافیستم ولی اون کجا و من کجا؟؟

تیک تیک ساعت بهم میگه بدو بچه داره دیر میشه... ولی دلم میگه بشین سر جات که خوبه... مثل خیلی از هم سن و سالامون گیجیم! گنگیم.. هنوز نمی دونیم کجا وایسادیم...

مثل هم دلگیر میشیم و مثل هم عصبانی.. اینجا اتاق ماست... هر وقت عصبانی ، دلگیر ، شاد ، دلشسکته و هر وقت دغدغه هایی داشتیم میایم تو این اتاق فریاد می زنیم.. در اتاق بازه.. یه نوری داره سو سو می زنه.. توی اتاق تاریکه... اون نور تویی... بیا کامل وارد اتاق شو هم اینجارو روشن کن هم مارو...

منتظرتیم...

بیا...

چهارشنبه 14 مرداد 1388 توسط Ermia | نظرات ()

اتاق من

اول از همه سلام

اینجا اتاق منه ،اما درش به روت همیشه باز ؛خوش اومدی !

ما می خوایم این اتاق تنهایی رو پر کنیم؛

اینجا ردپای ذهنمون رو زیاد می بینی و من دوست دارم که ردپای تو رو هم اینجا زیاد ببینم ؛بذار این نشونه ها رو دنبال کنم و منم یه سری به قلب تنها و شایدم پر ترافیکت بزنم .

پس وعده دیدار ما همینجا هر موقع که دلت خواست !


دوشنبه 12 مرداد 1388 توسط paria | نظرات ()

(تعداد کل صفحات:2)      1   2  



بیا تا با هم تنها نباشیم !

عکس
مبهم
چار دیواری
تخیلات فعال

paria
Ermia

روز های تنهایی رونیک

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0
Blog Skin