تبلیغات
اتاق تنهایی من
اتاق تنهایی من



خیلی میگذره...

از کیه نیومدم تو اتاقم بشینم یکم با خودم خلوت کنم....
پست های قبلیمو داشتم میخوندم و با حال الانم مقایسشون کردم ...یه دنیا عوض شدم!
میخوام بنویسم،از چیزایی که بهم گذشته..یه عالمه طول میکشه...
از وقتی اومدم دانشگاه همه چی تغییر کرد..دانشگاه اومدنمم جالب بود اخه! فکرشو نمیکردم قبول شم! اونم تهرون!
بعدش قضیه استاد... رویام بود! هیچوقت هیچوقت نمیتونستم تصورش رو بکنم که یه روزی بخواد همچین قضیه ای برام پیش بیاد، که بخواد ازم...17 سال اختلاف سنی کم چیزی نیست،همین چند روز پیش بود که بازم بهم اس ام اس داد بهش گفتم با یکی دوستم، نمیدونم باورش شد یا نه،دیگه مهم نیست...
از وقتی اومدم اینجا خیلی چیزا رو واسه اولین بار تجربه کردم،اولین پک،اولین نوازش،اولین بوسه...
نمیدونم با تو تا کی میمونم فقط بدون که اون روز و لبای تو یکی از بهترین روزام بود....


دوشنبه 4 بهمن 1389 توسط paria | نظرات ()

ستاره ها

می خوام که فریاد بزنم.. بسه دیگه ستاره ها!!

بیاید پایین از اون بالا!! می خوام واسه دنیا بگم که نورتون خیالیه...


شنبه 4 اردیبهشت 1389 توسط Ermia | نظرات ()

داغونم

به تنهایی پناه آوردم از روی ناچاری

به دنیای کسان و بی کس و دشت های آمالی

چرا هیچکس مرا باور ندارند؟ که من هم از همان خاکم

همان خاکی که در سرتاسر گیتی ، خداوند جهان با نام انسان خلق کرد و

برای هرکسی یک سرنوشتی را سرشت... چرا اینگونه تنهایم... چرا؟



سر سپردم و دل و زدم به نامت ندونستم که دلت پر ازدحامه

توی اون جهنمت دووم آوردم ، توی اون رویایت خامت خاک خوردم

هی تو رفتی و  زیادم هوش بردی ، تو دستای قشنگ دل می بردی

ندونستم دلمو به کسی سپردم ، ندونستم ندونستم پاک مردم



تو بودی خواب و خیال هر شب من ، تو بودی عشق محال و سایه ی من

وقتی رفتی گلا رفتن و خزون شد ، منم اونکه خزونو به یاد سپردم

حتی اون  خاطره هارو تو شمردی ، رفتی و تک تک شو به خاک سپردی



سر سپردم و دل و زدم به نامت ندونستم که دلت پر ازدحامه

وقتی رفتی گلا رفتن و خزون شد ، منم اونکه خزونو به یاد سپردم

حتی اون  خاطره هارو تو شمردی ، رفتی و تک تک شو به خاک سپردی

دوشنبه 30 فروردین 1389 توسط Ermia | نظرات ()

کی بهار شد؟!

فکر کنم دیروز بود که داشتم تست ! میزدم تو اتاقم، تمام حالتهای تست زنی رو امتحان کرده بودم ،پشت میز، روی تخت، روی زمین، روی میز! و چند حالتم خودم ابداع کردم البته!  بعد از مدتی که داشتم تست میزدم دیدم الانه که  گره بخورم! از جام بلند شدم و با این حس که داره از سرم دود بلند میشه رفتم سمت پنجره ای که به حیاط باز میشد تا یه بادی بخوره خنک شه این مخ!   واقعا دلم نمی خواست هوایی رو که وارد شش هام میکردم رو بازدم کنم ، عالی بود، بوی گل تو فضا پخش بود و بوی سبزی، نمیدونم کی یهویی بهار شد ؟!

ناخودآگاه یاد پارسال افتادم که قشنگ یادم بود از اول تا آخرشو انگار که همین چند وقت پیش بود ،به سال پیش روم فکر کردم فالم میگفت یه سال پر از مشغله و پر از هیجان !! داری؛ اوه اوه پس باید آماده شم واسه مبارزه(اشاره به پست قبلی) ، تو این فکرا بودم که چشمم به بچه گربه های تو حیاط افتاد که البته الان بچه نیستن دیگه ماشاالله الان دارن تشکیل خانواده میدن! همین شش ماه پیش بود که یواشکی دور از چشم مامانشون میرفتم زیرزمین که نازشون کنم و واسم میو میو کنن، چقدر زود میگذره خدا...اوه با این سرعتی که داره پیش میره من فردا کنکور دارم!!! ....وااای تست نزدم ..!


پنجشنبه 20 اسفند 1388 توسط paria | نظرات ()

مبارزه با خدا...!

همین چند روز پیش بود که داشتم اتاق درهم و برهمم رو مرتب میکردم که چشمم خورد به یه دفترچه برش داشتم که یه نگاهی بهش بندازم  چیز زیادی توش ننوشته بودم جز چندتا نکته درسی.. که به چندتا صفحه برخوردم که یادم میاد اون موقع ها از یه کتابی یه جمله هایی رو اونجا نوشته بودم ،یه سری افکار اون موقع واسم تداعی شد که جالب بودن ،انگار خدا هرچند وقت یه بار بهم یادآوری میکنه که آهای دختر پس چی شد؟! یادت رفت؟  دوس دارم یه قسمت هایی از نوشته هامو هم اینجا بنویسم؛

گاهی مبارزه با خدا ضروری میشود،هر کس زمانی در زندگیش گرفتار مصیبتی میشود.در آن لحظه،خدا انسان را به مبارزه می طلبد تا به مقابله با او بپردازد و به سوال او پاسخ دهد:چرا این طور سفت و سخت به زندگی به این کوتاهی که این همه پر زحمت است،چسبیده ای؟ مفهوم مبارزه تو چیست؟  کسی که پاسخ این سوال را بلد نباشد،تسلیم میشود،در حالی که شخص دیگری که به دنبال معنایی برای زندگی میگردد،حس میکند که خدا بی انصافی به خرج داده و سرنوشت خود را به مبارزه می طلبد.در این لحظه است که آتشی از آسمان فرود می آید-نه آتشی که نابود میکند-بلکه آن آتش که دیوارهای کهن را میشکافد و بر هر انسان،امکانات واقعی اش را آشکار می سازد. ترسوها هرگز نمی گذارند این آتش بر دلشان شعله ور شود. تنها چیزی که می خواهند،این است که اوضاع و احوالی که عوض شده، به سرعت به همان وضع سابق خود برگردد،تا بتوانند به زندگیشان ادامه دهند و به همان شیوه ای که عادت داشتند فکر کنند. در هر حال اشخاص شجاع که تمام آنچه را که کهنه و قدیمی بوده-ولو به قیمت یک رنج شدید درونی-آتش می زنند،همه چیز و از جمله خدا را به حال خود رها می کنندو همچنان به پیش می روند. شجاعان همیشه سرسختند.خداوند از آسمان با رضایت لبخند می زند زیرا خواست او همین بوده که هر کس مسئولیت زندگی خود را به دست گیرد،زیرا در تحلیل نهایی او بزرگترین موهبت را به بندگان خود داده است؛ توانایی انتخاب و تعیین رفتارهای خود.      تنها مردان و زنانی که این شعله مقدس را در دل دارند از این شجاعت برخوردارند که با او به مبارزه بپردازند و تنها آنان راه بازگشت به عشق او را بلدند،زیرا پی برده اند که مصیبت،مجازات نیست بلکه مبارزه طلبی است !

faryadin0.jpg


دوشنبه 10 اسفند 1388 توسط paria | نظرات ()

چیه ؟!

تقریبا خیلی وقت میشه که میخوام بنویسم ، میخوام بیام تو اتاقم و درشو ببندم و هیشکی رو هم راه ندم بیاد تو! اما ترافیک ذهنم انقدر طولانی بود که به در اتاقم نرسیدم حتی!

راستشو بخوای آلانم نمیدونم چی میخوام بگم !فقط دلم میخواد دستام روی کیورد بجنبه...

حس میکنم متوقف شدم وسط راه ؛ راهی که نمیدونم به کجا ختم میشه...!

نمیاد ؛ حرفام نمیاد !


شنبه 1 اسفند 1388 توسط paria | نظرات ()

مدیونم

همیشه هرجا که بودم
 از تو آروم می گرفتم

اگه هم صدام سکوت بود
با سکوت از تو می گفتم

همیشه هرجا که رفتم
آخر جاده تو بودی

اونکه با دل خستگی هاش
دل به من داده تو بودی


تو که بودی بهترین بود
بودنت بهشت ترین بود

تو نبودی می بریدم
به جهنم می رسیدم

حالا هرجایی که هستی
پیش هرکی که نشستی

خوب بدون که توی قلبم
ضربان بودن هستی


همیشه هرجا که هستم
اگه بی جون اگه خسته ام

با غرور یا که شکسته ام
تن به بیگانه نمی دم

با تموم نامیدی
دل به دستای تو بستم


می نویسم تا بدونی
واسه تو   ای آسمونی

پشت ابرا هم که باشی
واسه من رنگین کمونی

از همیشه تا نهایت
به تو مدیونم و دستات

نفسم رو از تو دارم
تو و گرمای نفس هات


تو که باشی میشه پر زد
میشه به کودکی سر زد

میشه حتی توی رویا
خونه ی خدارو در زد


میشه بود و بهترین بود
با تو آواره ترین بود

تو زمین باشی بهشت هم
آرزوشه کاش زمین بود


تو که باشی میشه بودش
پای عشق و تار و پودش

میشه قصه رو شروع کرد
یکی بود یکی نبودش


قصه ی خوش رنگ چشمات
تا همیشه موندگاره

شب میاد به عکس ماهت
چشماتم روز و میاره



ای بابا! تو هم رفتی!! باورش برام سخته! میدونی چند سال با تو زندگی کردم؟ میدونی چندبار با هر نفس اسمتو میاوردم دلم می لرزید؟؟ راست میگن جاده عشق یه طرفه است! تو هم بعد از این همه سال ادعا که دوسم داشتی حالا اولین ساعت های روز زنگ می زنی میگی خسته شدی از من!! از منی که واست می مردم حتی یه بار تو این چند سال صدام روت بلند نشد! چقدر بدبختم! نه؟

با هرکی هستی خوش باشی فقط یادت نره هیچ کس تو این دنیا اندازه من دوستت نداره و نخواهد داشت

خداحافظ عشقم

چهارشنبه 7 بهمن 1388 توسط Ermia | نظرات ()

خودکشی مسخره

شیش واحد افتادم = سه درس فوق العاده مسخره و مزحک

تا مرز خودکشی به جنون رسیدم

شاید...

یکشنبه 27 دی 1388 توسط Ermia | نظرات ()

بدون ش ر ح !!

عاشق این ظلمتم، این سکوت شبانه که تنهایی تو اتاقم با نور ملایم روی کاغذ می نویسم

امروز از اون روزایی بود که بدجور گوشه اتاق تنهایی درونم کز کرده بودم و خدا خدا می کردم یکی بیاد و منو بکشه بیرون با زور!

تو خونه کسی متوجه این موضوع نشد ؛خودمو به در و دیوار میزدم یکی بیاد فقط بگه چته؟!

ولی جدا از این روش خانوادم خوشم میاد هر چند که کفرم رو خیلی وقتا در میاره... میدونی یه جور خاصین، خانوادمو میگم رفتارشون جالبن ،دوسشون دارم! همیشه فکر میکنم به این موضوع که خدا تو چقدر حکیمی که ما آدمای مختلف رو گذاشتی زیر یه سقف که چقدر تو دید من به آدما تاثیر داشته، آدمای جور واجور حتی دیدم به خودم ، کاملا درک میکنم حکمتت رو !شکرت!!

اما یه چند خط هم واسه تو؛

بهم گفتی کافیه چشمامو ببندم و با دلم اسمت رو صدا کنم ! اون موقع تو میای پیشم! عزیزم حالتش خیلی قشنگه ولی همش احساسات رنگیه!

این مدت انقدر صدات زدم که دیگه صدام در نمیاد .اما فکر کنم دیوارای اتاقم عایق صدا داره اونم از نوع از دل برآمدش!!!

پی نوشت:دوست ندارم بلافاصله بعد از خوندن این متن گوشیتو بر داری و....


چهارشنبه 23 دی 1388 توسط paria | نظرات ()

Russian Roulette

Russian Roulette
Take a breath, take it deep
Calm yourself, he says to me
If you play, you play for keeps
Take a gun, and count to three
I’m sweating now, moving slow
No time to think, my turn to go



And you can see my heart beating
You can see it through my chest
That I’m terrified but I’m not leaving
Know that I must must pass this test
So just pull the trigger

Say a prayer to yourself
He says close your eyes
Sometimes it helps
And then I get a scary thought
That he’s here means he’s never lost


As my life flashes before my eyes
I’m wondering will I ever see another sunrise?
So many won’t get the chance to say goodbye
But it’s too late too pick up the value of my life


دوشنبه 7 دی 1388 توسط paria | نظرات ()

...

سخت ترین کاری الان می تونم انجام بدم فشار به یه عضله کوچیکه تا یه منحنی مسخره رو لبام ظاهر شه!!

الان تنهاترین لحظهای هست که دارم ، منظورم از تنها گفتن این نیست که می خوام یکی پیشم باشه و .... برعکسشم اگه یکی بخواد الان تنهاییمو بهم بزنه بدجوری دک و پوزش رو میارم پایین ..!!

بریدم دیگه.... میخوام دیوونه شم و بیخیال زل بزنم به ماه تا بهم بگن ماه زده !!!

میرم بخوابم که این روح رو بفرستم پیش صاحبش شاید یه درمونی واسه دردش پیدا کرد ؛ فقط اینکه بدون نفس کشیدن تو عالم بی معرفتا خیلی سخته !


جمعه 15 آبان 1388 توسط paria | نظرات ()

منجمد!

تلخی ناب قهوه رو چندتا چشم خمار به جون میخرن تا فقط چند لحظه دیگه حیرون این دنیای تلخ باشن ...؟!

دیگه به مغز استخونم رسیده؛ اونقدر تلخ شدم که شیرینی لبخندتم دیگه اثر نداره ..

انگشتام بی حس شدن بازم مثله همیشه سرد سردن ؛

کلی راه مونده هنوز ؛کاش بشه دستامو بگیری...

http://domboride.com/dl/images/part5/aks-ir(prsh).jpg

دوشنبه 27 مهر 1388 توسط paria | نظرات ()

همینجوری !

عجب دوره زمونه ای شده ها ...

بعضی وقتا یه چیزایی میشه بعضیا یه کارایی میکنن که آدم می مونه، همینجوری !

چقدر رمزی حرف زدم ؛ حال و هوایی دارم واسه خودم ، بی سابقه !

البته عزیزم منظورم از بعضیا تو نیستی؛ فقط یه چیزی رو نمی دونم اینکه چرا دیگه جواب ندادی ؛ شاید جوابی نداشتی که بگی ... به هر حال خودتو ناراحت نکن تو آزادی تو همه چی ،از جمله این .


شنبه 25 مهر 1388 توسط paria | نظرات ()

از چی بگم ؟

تو ؛ همه لحظه ی گرم عاشق بودنی ...!!؟

ستاره چشمای تو حتی واسم چشمکم نزدند و دله من رو با خودشون به بی نام و نشون بردن ...

بعد از گذشت اون همه وقت ، تو غیبت زده بود و به خیال من واسه همیشه ..

وقتی تو خیابون از جلوی من رد میشی ، من چه احساسی می تونم داشته باشم !؟

عزیز دلم ؛ هنوزم مثله اون موقع ها چشمات می درخشن ، هنوزم بنفش بهت میاد ! هنوزم سرت پایینه و منو نمی بینی ، تو هنوزم بعد اون همه همونجوری هستی حتی واسه دله من ؛ مثل اون موقع ها ...

هنوزم بعد از دیدنت یخ میکنم ، هنوزم جز چشمات هیچی رو نمی بینم ، هنوزم پاکی واسه من ، هنوزم ...

وقتی دیدمت فکر کردم توهمه ... برگشتم و نگات کردم ، خود خودت بودی ؛ فقط نتونستم چشات رو ببینم ،

چه اتفاق بزرگی ولی حتی یه جمله هم تو فالم نیومده بود ، دیگه به هیچ فالی اعتقاد ندارم ...

از چی می تونم بگم واسه تو ، وقتی که دلم از دلت دور می مونه ... وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمی دونه...!!!


چهارشنبه 15 مهر 1388 توسط paria | نظرات ()

.... بدون شرح

دلم لک زده واسه قدم زدن زیر بارون تو خیابونای ونک و ولیعصر...

دوتایی با هم... بستنی به دست... هوای سرد... بلرزیم و راه بریم... دستاتو بکنی تو جیب کاپشنم...

چه خریت هایی... کلی راه داریم...

چقدر درس دارم... سرم داره می ترکه...

شبت بخیر


جمعه 10 مهر 1388 توسط Ermia | نظرات ()

(تعداد کل صفحات:2)      1   2  



بیا تا با هم تنها نباشیم !

عکس
مبهم
چار دیواری
تخیلات فعال

paria
Ermia

روز های تنهایی رونیک

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0
Blog Skin